سربازی
سربازی بوده ایم ما به دیــماه
تعیین بنموده اند ارشدین همچو ماه
ارشد گروهان ما بود اهل تبریز
همیشه بچه ها بوده اند اندرون صف در گریز
ایام اول او بود محکم و جسور
به ایام سرانجام همواره در خنده وسرور
زهیر نامی و فتوحی فامیل
بود فرمانده گروهان با ریش و سبیل
مهربان یاری بود عجیب و غریب
نبود در گفتارش غرش و نهیب
پدرش سردار بوده در جنگ
به ما یاد داده از جلونظام و پافنگ
گروهان ما بود یک و گروهان یازده
دوره یکصد و سی و شش اندر صف ده
فرماندهان دسته داشتیم سید ایرانی
نامشان بود مؤذن زاده و ابوالبقایی
جمله ای فتاده بر زبان بچه ها زارشد خسته
نبود آن جمله مگر خیلــی سختـــه
یادم آید آن روزگاران سربازی
روزهای صبحگاه مشترک مالیده به برف بازی
به روز دوشنبه اول بوده صیحگاه
داشته ایم به جایش قرايت قرآن و شامگاه
سربازان پرسیده اند کی بود ترخیص
تا رویم سوی خانه و برکنیم قمیص
روزی بیامد به هنگام صف جمع شاکر
فرمانده گردان بوده وی در لباس فاخر
بیست و نهم برج بهمن داده قول
این بوده خبر خوش همه بوده اند هول
زین خبر ناگشته اند خوشــــحال
بلکه شنیده بودند قبلا” در جواب سوال
مهدیان فرمانده پادگان داده جواب
بیست و نهم را گفته در جواب شباب
میدان تیــــــر و اردو رفته ایم ما
رژه رفته پایان رسانده در فصل سرما
فاروقا به اتمام رسید سربازی ات
شکر خدا گوی و برگرد به خانه ات
گروهان 11 دوره 136 پادگان خاتمی یزد
22بهمن1386آسایشگاه3 ساختمان شهید اشرف
۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر