۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

پست موتوری
شبــــی بوده ایم پـست و نگهـبان
همره دوستم امین حیدری باغان
دم دمای شــــب به روز رفتــــــه
سیاهی گشته غالب هوا ســــرده
سلاحم به دوش و هجوم فنـــــگ
ندارم غصه به نجوای شباهنگ
دقایقی بگذشـت سربـــازی دوان
به سویمان آمد سریع و شتابان
امین فرمان ایـــســـــت بدو داده
سربازک بگفتا ایــــســــت نداره
مدتی نگذشته از خنده به ماجرا
حیوانی سربزیر درسیاهی گشته پیدا
گفتم امــیــن جـان به گمانم گــــرازه
وی بگفتا عجب پادگان حیــوان داره
حیوونی بلواررفته عده ای به دنبال
به جان آن بدبخت افتاده بی ســـوال
چنان سنگ و چوب زدند بر فرقــش
به خیالشان مرده بسرآمده عمـرش
به لحظه ای حیوانی برجست زجای
صدای داد وفریاد و نعره های هـای
حیوونی سریع بود و قوی الهیــکل
زد به سیم خاردار و رد شد زبـغــل
امین به فکر اینکه زنم بر ســرش
رفته آنجا ولی گشته پشیمان زفعلش
پیکانی بیامد پر از مامور ودرجه دار
ما در فکر اینکه باید باشیم خبـــردار
پاسبخش وظیفه نبوده اند بلکه آنـان
بوده اند به دنبال آن جاندار و حیوان
سوال بکردند کجا رفت آن کفـــتــــار
بدو گفتیم همین روبرو رد شد زبلوار
لاحها همه پر بودند از تیر و فشنگ
در جستجوی آن کفتار و با او در جنگ
صــــدای تـــیــــــــر و ماشین آمبولانس
این بود آخر معادله سینوس و کواریانس
فاروقا پست امشب گشت تمام و باش شاد
از دور با سلاح بیامدند مجید و فرشاد 24 بهمن 1386 پادگان خاتمی یزد

هیچ نظری موجود نیست: